دلسوزی - یعنی بگیم اره میدونم اتفاق بدیه.
همدردی - یعنی وقتی دوستمون روی ویلچر نشسته ما هم برای خودمون یه ولیپر بخریم.
دلسوزی - یعنی بگیم بازم خدا رو شکر که اتفاق بد تری نیفتاد ، غصه نخور خوب میشی.
همدردی - یعنی ساکت باشیم به حرفاش گوش بدیم و بگیم نمیدونم چی بگم اما خوشحالم که این موضوع رو با من مطرح کردی (معمولا پیشنهادات ما مثل این که بگیم خوب میشی اصلا کمک کننده نیست).
برچسب: نویسنده: بردیا اکبرینژاد تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت: 23:10
ابی چشم شما سر به هوا کرد مرا...
برچسب: نویسنده: بردیا اکبرینژاد تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت: 23:10
راننده ماشین خیلی بد پیچید جلوی ما و چند متر جلو تر پارک کرد
پدرم وایساد که دعواش کنه
اما چیزی نگفت و راه افتاد
گفتم پس چرا چیزی نگفتی بهش ؟
اون گفت : زنش باهاش بود !
این جمله رو بارها و بارها از پدرم شنیدم
چیزی که این روزا معنایی نداره و داره فراموش میشه...
برچسب: نویسنده: بردیا اکبرینژاد تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت: 23:10
برچسب: نویسنده: بردیا اکبرینژاد تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت: 23:10
بعضی حرفا و جمله ها خیلی جالبن
وقتی داشتیم اولین خاک برداری رو واسه ساخت خونه
انجام میدادیم یدفعه دوستم گفت :
محمد داره واسه ساخت خونش کار میکنه !
و این مثل اغاز فصلی جدید از تاریخ زندگیم بود..
(اشتو _ رفیق _ ممد _ منصف _ سه کله پوک _ )
برچسب: نویسنده: بردیا اکبرینژاد تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت: 23:10